نگاهي به كتاب « دا » ، خاطرات سيده زهرا حسيني ؛چاپ هفتادم
«دا» 810 صفحه است. حرف و حديثهايي كه درباره اش شنيدم و اينكه در عرض چند ماه، 13 بار چاپ شده مرا وسوسه كرد تا كتاب را بخوانم. هر چند قطور بود، هر چند دل خوشي از خواندن گزارشهاي جنگ كه به نام داستان چاپ مي شود را نداشتم، اما باز هم نتوانستم بي تفاوت بمانم!
كتاب «دا» را بي وقفه خواندم و در عرض چند روز تمامش كردم و فهميدم «دا» يك كتاب گزارش از جنگ نيست، بلكه يك داستان واقعي از دفاع 33 روزه خرمشهر است و بعد فهميدم چرا كتاب به چاپ سيزدهم رسيد و چرا به خرمشهر، «خونين شهر» مي گفتند و چرا مي گفتند به اين شهر «با وضو وارد شويد» و چرا گفته اند «خرمشهر را خدا آزاد كرد»!
نمي خواستم در مورد كتاب بنويسم چون نمي توانستم !نمي دانستم چه صحنه هايي از كتاب را بايد انتخاب كنم تا خواننده را مجبور به خواندنش كنم، چون بايد دست كم 500 صفحه كتاب را اينجا بياورم !خواستم با اعظم حسيني مصاحبه كنم، هماني كه پاي حرفهاي زهرا حسيني (راوي كتاب) نشسته و با او خاطراتش را مرور كرده و نوشته، اما او به من گفت نمي تواند در مورد كتاب صحبت كند، چون با خودش عهد بسته، مصاحبه نكند، حرف نزند و بگذارد حرفهايش و خاطرات نوشتن اين كتاب برايش بماند، شايد مثل يك راز. به من گفت: «فقط كتاب را بخوان و ببين تو با خواندش چه حالي پيدا كردي و من كه چند سال دارم آن را مي نويسم، چه حالي داشتم و زهرا كه آن صحنه ها را ديده، چه حالي دارد...» اينها را كه گفت، اصرار نكردم وگوشي را قطع كردم و حالا نمي توانم بدون نوشتن در مورد كلمات اين كتاب، كتاب را ببندم و بگذارمش كنار بقيه كتابها... .
***
«زهرا كتاب را از سال 47 روايت مي كند. آن وقتي كه 5 ساله بوده و توي بصره زندگي مي كردند. اول از خانواده اش تعريف مي كند. از مادرش كه به او «دا» مي گفتند، از پدرش كه توسط استخبارات حزب بعث عراق دستگير شده و داستان با مهاجرت خانواده زهرا به خرمشهر ادامه پيدا مي كند. وقتي زهرا 17 ساله مي شود، جنگ شروع مي شود و در اين جاست كه مخاطب با كتاب همراه و درگير مي شود.
بيشتر حجم كتاب مربوط به مقاومت 33 روزه مردم خرمشهر است، اگرچه زهرا تا 20 روز در خرمشهر مي ماند، و به خاطر جراحتش مجبور است شهر را ترك كند.»
اين چند خط خلاصه اي از كتاب «دا» است. زهرا روز اول مهر كه مي خواهد خواهرش را به مدرسه ببرد، مي بيند مدرسه تعطيل است. كوچه ها خلوت است و پرنده در شهر پر نمي زند !آسمان رنگ دود گرفته و سرانجام مي فهمد كه شهر بمباران شده. وقتي به بيمارستان مي رود بوي خون را استشمام مي كند، مي فهمد فاجعه اي اتفاق افتاده، اما فكر نمي كند اين فاجعه 8 سال طول بكشد.
دلش شور مي زند، مي خواهد كاري بكند، 17 سال بيشتر ندارد، اما وقتي آه و ناله هاي مجروحان را مي شنود و بدنهاي خون آلودشان را مي بيند، طاقت نمي آورد. مي خواهد كمك كند، اما كاري بلد نيست. آن قدر اين طرف و آن طرف مي رود تا اينكه گذرش به غسالخانه اميرآباد مي افتد. مي رود توي غسالخانه و صحنه هايي مي بيند كه... .
«بيشترين چيزي كه توي غسالخانه از آن مي ترسيدم؛ جنين هاي سقط شده بود. شكل و شمايل عجيبي داشتند. صورت بعضي از آنها به هم فشرده بود. انگار آنها را پرس كرده بودند.
مي گفتند: زنها از هول و هراس انفجارها و آوارها، حمل شان را سقط كرده اند. تا عصر اصلاً طرفشان نرفتم، ولي تعداد نوزادها و جنين هاي كفن پيچ شده گوشه غسالخانه زياد شد، براي آنكه آن قسمت را خالي كنم مجبور شدم بهشان دست بزنم. خسته از رفت و آمدهاي بين قبرها و غسالخانه دو تا از آنها را برداشتم. خيلي سنگين شده بودند. سردي تن شان توي دستها و بغلم مي نشست و تمام تنم را مي لرزاند. وقتي يادم مي افتاد يكي از نوزادان هنوز پستانك توي دهانش بود، آن يكي پيش بند دور گردنش داشت و شيري كه خورده بود، گوشه لبش خشك شده بود، مي خواستم بميرم.»
«دا» صحنه هاي زيبايي دارد، اما تصويري كه اعظم حسيني به روايت زهرا از غسالخانه به مخاطب ارايه مي دهد، زيباترين تصاوير كتاب است. اين تصاوير به مخاطب كمك مي كند جنگ و خون را در خرمشهر احساس كند. جايي كه بسياري از ما در زمان جنگ نديديمش و فقط از آن شنيده ايم!
«زينب مرا صدا زد و گفت: بيا سر اينو بگير، منظورش جنازه دختر جواني بود. از صبح تا آن موقع از زير چنين كاري در رفته بودم و براي جا به جا كردن شهدا فقط دسته برانكارد را مي گرفتم، ولي حالا بايد به خود جنازه دست مي زدم، نگاهش كردم. تقريباً هم سن و سال خودم بود... زينب كه از كار خسته شده بود و انگار از دست، دست كردن من هم حوصله اش سر رفته بود، گفت: دختر چرا ماتت برده؟
مي خواستم بگويم: نمي تونم، ولي نمي شد. به موهاي پرپشت و حالت دار دختر كه بر اثر سوختگي كز خورده بود و جمع شده بود، يا لباس قشنگ، ولي خون آلود و سوراخ سوراخ، سر و بدن خوني و پرتركشش كه نگاه كردم، نتوانستم خودم را متقاعد كنم بلندش كنم. ولي زينب روي جنازه خم شد و گفت: زودباش. دير شد. مجبور بودم براي آنجا ماندن، حرفش را گوش كنم. چادرم را دور كمرم بستم. چون احساس مي كردم دختر مرا نگاه مي كند، گفتم: من سرش رو نمي گيرم. زينب گفت:چه فرقي مي كنه؟
گفتم: فرقي نمي كنه، من اين طرف راحت ترم و رفتم پايين پاي دختر ايستادم.»
***
ويژگي اصلي «دا» تلفيق روايت داستاني با رويكرد خاطره است. البته خاطره مي تواند بدون طرح داستاني و شخصيت پردازي باشد و صرفاً صحنه سازي كند، اما در كتاب «دا» تصاوير از واژه ها پيشي گرفته اند. اما بخش زيادي از جذابيت كتاب به چگونگي تأليف آن بازمي گردد، نويسنده با مرتبط كردن خاطرات و نثر ساده توانسته فضاي مورد نظر راوي را همان طور كه او توصيف كرده، روايت كند. حسيني با استفاده از تكنيكهاي نوشتاري توانسته حوادث جنگ را به گونه اي كنار هم قرار دهد كه خاطرات نقل شده تا مدتها در ذهن مخاطب بماند و فراموش نشود. روايت و پرداخت خاطرات مخاطب را تحت تأثير قرار مي دهد و همين مسأله ويژگي مثبت كتاب «دا» است. اعظم حسيني خاطرات زهرا ) راوي) را يك خطي ننوشته، بلكه با ارجاعات به موقعش توانسته به موضوعات پراكنده كتاب طوري انسجام دهد كه مخاطب با خواندن آن، لحظه لحظه مقاومت خرمشهر را ببيند. كتاب با آنكه طولاني است و در مدت حضور 20 روزه زهرا در خرمشهر دفاع مردم با جزييات ذكر مي شود، اما از اعجاز خوبي برخوردار است، اما كاش اعظم حسيني پس از روايت 20 روزه حضور زهرا در خرمشهر كتاب را تمام مي كرد، چون توصيف بخشهاي زندگي در كمپ، كوشك، ازدواج زهرا و ورود به زندگي شخصي او بسيار شتابزده توصيف شده و به داستان آسيب وارد كرده است. در حالي كه كتاب مي توانست در اوجش تمام شود تا خاطره ماندگارتري از خودش را در ذهن مخاطب باقي بگذارد.
***
«جنگ كه تمام شد، گفتيم خيالمان راحت شده و مي رويم پي زندگي مان، اما ديديم ارزشها دارند رنگ مي بازند و ضد ارزشها پيدا مي شوند. وقتي كار به اينجا كشيد، ديدم اگر من حالا سكوت كنم، خيانت كرده ام به آن هشت سال دفاع مقدس، كه در آن، بهترين جوانان را از دست داديم. تصميم گرفتم براي دفاع از آن دفاع، خاطراتم را بگويم» اينها حرفهاي سيده زهرا حسيني است. راوي كتاب، هماني است كه تا وقتي مجروح نشده در جنگ حضور داشته و خونين شهر شدن خرمشهر را به چشم خودش ديده است. نوشتن كتاب «دا» چندين سال طول مي كشد. زهرا وقتي روايتها را براي نويسنده تعريف مي كند آن هم با آن جزييات، از به ياد آوردن بعضي صحنه ها حالش دگرگون مي شود و ماه ها كار نوشتن به تعويق مي افتد، اما نويسنده صبوري مي كند، آن قدر كه كتاب نوشته مي شود و بعد حزن و اندوهش را در جمله جمله كتاب مي آورد، در خاطراتي كه نمي دانم وقتي شنيده و مي نوشته چه طور از پس تصوير كردنشان برمي آمده.
«با حسين در را هل داديم و به زحمت داخل شديم. از زير كپه هاي خاك سرانگشتان يك پا بيرون زده بود، به عبدا... گفتم: «نترس، چيزي نيس» نشستم و خاكها را كنار زدم. جنازه اي در كار نبود. فقط يك پاي از ران قطع شده از زير خاكها بيرون آمد. پا از آن قسمتي كه قطع شده بود متلاشي و خوني بود. از قسمت مچ پا را سه تايي گرفتيم و به سختي بيرون كشيديم.
خيلي سنگين بود. به نظر مي آمد پاي يك آدم نسبتاً چاق بوده. حال هر سه تايي مان داشت به هم مي خورد. من كه از دو شب پيش چيزي نخورده بودم، دل و روده ام داشت توي دهانم مي آمد. گفتم: بياييد كمك كنيد، اينو برداريم. عبدا... كه رنگ و رويش پريده بود و مثل ديوانه ها شده بود، گفت: من اصلاً دست نمي زنم.
گفتم: عبدا... بيا كمك كن ديگه، خيلي سنگينه.
با اكراه آمد و سه تايي پا را توي راهرو برديم. من گفتم: باز هم بگرديم. شايد چيزي پيدا كنيم.
حسين گفت: آبجي تو رو خدا ول كن. بيا بريم.
گفتم: نه حسين چه فرقي مي كنه؟ !دست و پاي بريده هم جزو بدن شهيده، بايد دفن بشه.
دوباره شروع به گشتن كرديم. لا به لاي خرت و پرت هاي توي سالن، پتوها، لباس هاي فرم، پوتين ها و خاك و خل ها را گشتيم و اين بار يك دست پيدا كرديم. دستي كه آن قدر از هم پاشيده بود كه آدم فكر مي كرد ساتوري شده. حسين دست بريده را برداشت و عبدا... هم پا را روي دوشش انداخت.
آمديم توي حياط، اينجا را گشتيم و يك كيسه نايلون پيدا كرديم. به حسين گفتم: من پا رو توي اين نايلون مي پيچم، تو يه چيزي براي بستن دست جور كن.
حسين داخل ساختمان مدرسه رفت و وقتي برگشت ديدم يك پاي بريده از زانو با يك پيراهن سياه با خودش آورده. پاي بريده را زمين گذاشت و گفت: بيا اين رو هم پيدا كردم. دست بريده و يك پا را توي پيراهن سياه گذاشتم. بعد آستين هاي پيراهن را به هم گره زدم. عبدا.... گفت: آبجي اين كارها چيه مي كني؟ دل و روده آدم اول صبحي بالا مي ياد.
گفتم: عبدا... اگر اينجا بمونن سگ و گربه ها بو مي كشن مي افتن به جون اينا.
گفت: حالا چرا مي پيچي شون؟
گفتم: خوب نيست تا جنت آباد چشم مردم به اينا بيفته. بسم ا... بگيد، برداريد بريم... .»
كتاب «دا» را بي وقفه خواندم و در عرض چند روز تمامش كردم و فهميدم «دا» يك كتاب گزارش از جنگ نيست، بلكه يك داستان واقعي از دفاع 33 روزه خرمشهر است و بعد فهميدم چرا كتاب به چاپ سيزدهم رسيد و چرا به خرمشهر، «خونين شهر» مي گفتند و چرا مي گفتند به اين شهر «با وضو وارد شويد» و چرا گفته اند «خرمشهر را خدا آزاد كرد»!
نمي خواستم در مورد كتاب بنويسم چون نمي توانستم !نمي دانستم چه صحنه هايي از كتاب را بايد انتخاب كنم تا خواننده را مجبور به خواندنش كنم، چون بايد دست كم 500 صفحه كتاب را اينجا بياورم !خواستم با اعظم حسيني مصاحبه كنم، هماني كه پاي حرفهاي زهرا حسيني (راوي كتاب) نشسته و با او خاطراتش را مرور كرده و نوشته، اما او به من گفت نمي تواند در مورد كتاب صحبت كند، چون با خودش عهد بسته، مصاحبه نكند، حرف نزند و بگذارد حرفهايش و خاطرات نوشتن اين كتاب برايش بماند، شايد مثل يك راز. به من گفت: «فقط كتاب را بخوان و ببين تو با خواندش چه حالي پيدا كردي و من كه چند سال دارم آن را مي نويسم، چه حالي داشتم و زهرا كه آن صحنه ها را ديده، چه حالي دارد...» اينها را كه گفت، اصرار نكردم وگوشي را قطع كردم و حالا نمي توانم بدون نوشتن در مورد كلمات اين كتاب، كتاب را ببندم و بگذارمش كنار بقيه كتابها... .
***
«زهرا كتاب را از سال 47 روايت مي كند. آن وقتي كه 5 ساله بوده و توي بصره زندگي مي كردند. اول از خانواده اش تعريف مي كند. از مادرش كه به او «دا» مي گفتند، از پدرش كه توسط استخبارات حزب بعث عراق دستگير شده و داستان با مهاجرت خانواده زهرا به خرمشهر ادامه پيدا مي كند. وقتي زهرا 17 ساله مي شود، جنگ شروع مي شود و در اين جاست كه مخاطب با كتاب همراه و درگير مي شود.
بيشتر حجم كتاب مربوط به مقاومت 33 روزه مردم خرمشهر است، اگرچه زهرا تا 20 روز در خرمشهر مي ماند، و به خاطر جراحتش مجبور است شهر را ترك كند.»
اين چند خط خلاصه اي از كتاب «دا» است. زهرا روز اول مهر كه مي خواهد خواهرش را به مدرسه ببرد، مي بيند مدرسه تعطيل است. كوچه ها خلوت است و پرنده در شهر پر نمي زند !آسمان رنگ دود گرفته و سرانجام مي فهمد كه شهر بمباران شده. وقتي به بيمارستان مي رود بوي خون را استشمام مي كند، مي فهمد فاجعه اي اتفاق افتاده، اما فكر نمي كند اين فاجعه 8 سال طول بكشد.
دلش شور مي زند، مي خواهد كاري بكند، 17 سال بيشتر ندارد، اما وقتي آه و ناله هاي مجروحان را مي شنود و بدنهاي خون آلودشان را مي بيند، طاقت نمي آورد. مي خواهد كمك كند، اما كاري بلد نيست. آن قدر اين طرف و آن طرف مي رود تا اينكه گذرش به غسالخانه اميرآباد مي افتد. مي رود توي غسالخانه و صحنه هايي مي بيند كه... .
«بيشترين چيزي كه توي غسالخانه از آن مي ترسيدم؛ جنين هاي سقط شده بود. شكل و شمايل عجيبي داشتند. صورت بعضي از آنها به هم فشرده بود. انگار آنها را پرس كرده بودند.
مي گفتند: زنها از هول و هراس انفجارها و آوارها، حمل شان را سقط كرده اند. تا عصر اصلاً طرفشان نرفتم، ولي تعداد نوزادها و جنين هاي كفن پيچ شده گوشه غسالخانه زياد شد، براي آنكه آن قسمت را خالي كنم مجبور شدم بهشان دست بزنم. خسته از رفت و آمدهاي بين قبرها و غسالخانه دو تا از آنها را برداشتم. خيلي سنگين شده بودند. سردي تن شان توي دستها و بغلم مي نشست و تمام تنم را مي لرزاند. وقتي يادم مي افتاد يكي از نوزادان هنوز پستانك توي دهانش بود، آن يكي پيش بند دور گردنش داشت و شيري كه خورده بود، گوشه لبش خشك شده بود، مي خواستم بميرم.»
«دا» صحنه هاي زيبايي دارد، اما تصويري كه اعظم حسيني به روايت زهرا از غسالخانه به مخاطب ارايه مي دهد، زيباترين تصاوير كتاب است. اين تصاوير به مخاطب كمك مي كند جنگ و خون را در خرمشهر احساس كند. جايي كه بسياري از ما در زمان جنگ نديديمش و فقط از آن شنيده ايم!
«زينب مرا صدا زد و گفت: بيا سر اينو بگير، منظورش جنازه دختر جواني بود. از صبح تا آن موقع از زير چنين كاري در رفته بودم و براي جا به جا كردن شهدا فقط دسته برانكارد را مي گرفتم، ولي حالا بايد به خود جنازه دست مي زدم، نگاهش كردم. تقريباً هم سن و سال خودم بود... زينب كه از كار خسته شده بود و انگار از دست، دست كردن من هم حوصله اش سر رفته بود، گفت: دختر چرا ماتت برده؟
مي خواستم بگويم: نمي تونم، ولي نمي شد. به موهاي پرپشت و حالت دار دختر كه بر اثر سوختگي كز خورده بود و جمع شده بود، يا لباس قشنگ، ولي خون آلود و سوراخ سوراخ، سر و بدن خوني و پرتركشش كه نگاه كردم، نتوانستم خودم را متقاعد كنم بلندش كنم. ولي زينب روي جنازه خم شد و گفت: زودباش. دير شد. مجبور بودم براي آنجا ماندن، حرفش را گوش كنم. چادرم را دور كمرم بستم. چون احساس مي كردم دختر مرا نگاه مي كند، گفتم: من سرش رو نمي گيرم. زينب گفت:چه فرقي مي كنه؟
گفتم: فرقي نمي كنه، من اين طرف راحت ترم و رفتم پايين پاي دختر ايستادم.»
***
ويژگي اصلي «دا» تلفيق روايت داستاني با رويكرد خاطره است. البته خاطره مي تواند بدون طرح داستاني و شخصيت پردازي باشد و صرفاً صحنه سازي كند، اما در كتاب «دا» تصاوير از واژه ها پيشي گرفته اند. اما بخش زيادي از جذابيت كتاب به چگونگي تأليف آن بازمي گردد، نويسنده با مرتبط كردن خاطرات و نثر ساده توانسته فضاي مورد نظر راوي را همان طور كه او توصيف كرده، روايت كند. حسيني با استفاده از تكنيكهاي نوشتاري توانسته حوادث جنگ را به گونه اي كنار هم قرار دهد كه خاطرات نقل شده تا مدتها در ذهن مخاطب بماند و فراموش نشود. روايت و پرداخت خاطرات مخاطب را تحت تأثير قرار مي دهد و همين مسأله ويژگي مثبت كتاب «دا» است. اعظم حسيني خاطرات زهرا ) راوي) را يك خطي ننوشته، بلكه با ارجاعات به موقعش توانسته به موضوعات پراكنده كتاب طوري انسجام دهد كه مخاطب با خواندن آن، لحظه لحظه مقاومت خرمشهر را ببيند. كتاب با آنكه طولاني است و در مدت حضور 20 روزه زهرا در خرمشهر دفاع مردم با جزييات ذكر مي شود، اما از اعجاز خوبي برخوردار است، اما كاش اعظم حسيني پس از روايت 20 روزه حضور زهرا در خرمشهر كتاب را تمام مي كرد، چون توصيف بخشهاي زندگي در كمپ، كوشك، ازدواج زهرا و ورود به زندگي شخصي او بسيار شتابزده توصيف شده و به داستان آسيب وارد كرده است. در حالي كه كتاب مي توانست در اوجش تمام شود تا خاطره ماندگارتري از خودش را در ذهن مخاطب باقي بگذارد.
***
«جنگ كه تمام شد، گفتيم خيالمان راحت شده و مي رويم پي زندگي مان، اما ديديم ارزشها دارند رنگ مي بازند و ضد ارزشها پيدا مي شوند. وقتي كار به اينجا كشيد، ديدم اگر من حالا سكوت كنم، خيانت كرده ام به آن هشت سال دفاع مقدس، كه در آن، بهترين جوانان را از دست داديم. تصميم گرفتم براي دفاع از آن دفاع، خاطراتم را بگويم» اينها حرفهاي سيده زهرا حسيني است. راوي كتاب، هماني است كه تا وقتي مجروح نشده در جنگ حضور داشته و خونين شهر شدن خرمشهر را به چشم خودش ديده است. نوشتن كتاب «دا» چندين سال طول مي كشد. زهرا وقتي روايتها را براي نويسنده تعريف مي كند آن هم با آن جزييات، از به ياد آوردن بعضي صحنه ها حالش دگرگون مي شود و ماه ها كار نوشتن به تعويق مي افتد، اما نويسنده صبوري مي كند، آن قدر كه كتاب نوشته مي شود و بعد حزن و اندوهش را در جمله جمله كتاب مي آورد، در خاطراتي كه نمي دانم وقتي شنيده و مي نوشته چه طور از پس تصوير كردنشان برمي آمده.
«با حسين در را هل داديم و به زحمت داخل شديم. از زير كپه هاي خاك سرانگشتان يك پا بيرون زده بود، به عبدا... گفتم: «نترس، چيزي نيس» نشستم و خاكها را كنار زدم. جنازه اي در كار نبود. فقط يك پاي از ران قطع شده از زير خاكها بيرون آمد. پا از آن قسمتي كه قطع شده بود متلاشي و خوني بود. از قسمت مچ پا را سه تايي گرفتيم و به سختي بيرون كشيديم.
خيلي سنگين بود. به نظر مي آمد پاي يك آدم نسبتاً چاق بوده. حال هر سه تايي مان داشت به هم مي خورد. من كه از دو شب پيش چيزي نخورده بودم، دل و روده ام داشت توي دهانم مي آمد. گفتم: بياييد كمك كنيد، اينو برداريم. عبدا... كه رنگ و رويش پريده بود و مثل ديوانه ها شده بود، گفت: من اصلاً دست نمي زنم.
گفتم: عبدا... بيا كمك كن ديگه، خيلي سنگينه.
با اكراه آمد و سه تايي پا را توي راهرو برديم. من گفتم: باز هم بگرديم. شايد چيزي پيدا كنيم.
حسين گفت: آبجي تو رو خدا ول كن. بيا بريم.
گفتم: نه حسين چه فرقي مي كنه؟ !دست و پاي بريده هم جزو بدن شهيده، بايد دفن بشه.
دوباره شروع به گشتن كرديم. لا به لاي خرت و پرت هاي توي سالن، پتوها، لباس هاي فرم، پوتين ها و خاك و خل ها را گشتيم و اين بار يك دست پيدا كرديم. دستي كه آن قدر از هم پاشيده بود كه آدم فكر مي كرد ساتوري شده. حسين دست بريده را برداشت و عبدا... هم پا را روي دوشش انداخت.
آمديم توي حياط، اينجا را گشتيم و يك كيسه نايلون پيدا كرديم. به حسين گفتم: من پا رو توي اين نايلون مي پيچم، تو يه چيزي براي بستن دست جور كن.
حسين داخل ساختمان مدرسه رفت و وقتي برگشت ديدم يك پاي بريده از زانو با يك پيراهن سياه با خودش آورده. پاي بريده را زمين گذاشت و گفت: بيا اين رو هم پيدا كردم. دست بريده و يك پا را توي پيراهن سياه گذاشتم. بعد آستين هاي پيراهن را به هم گره زدم. عبدا.... گفت: آبجي اين كارها چيه مي كني؟ دل و روده آدم اول صبحي بالا مي ياد.
گفتم: عبدا... اگر اينجا بمونن سگ و گربه ها بو مي كشن مي افتن به جون اينا.
گفت: حالا چرا مي پيچي شون؟
گفتم: خوب نيست تا جنت آباد چشم مردم به اينا بيفته. بسم ا... بگيد، برداريد بريم... .»
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 13:23 توسط رضا تاج آبادی
|
این وبلاگ به جهت اطلاع رسانی فعالیت های رشته کتابداری و اطلاع رسانی راه اندازی شده است .